دست بردار
به سمت آینده
کتابی را از کتابخانه گرفته ام با عنوان "هنر دیدگاه بلندمدت: برنامه ریزی برای آینده در دنیایی بی ثبات". چند روز است در کیفم می برم و می آورم و هنوز فرصت نکرده ام نگاهی به آن بیندازم. خصوصا چون سال تحصیلی شروع شده و این ترم چند ساعتی تدریس دارم گرفتاری هایم دو برابر شده است.
امشب فرصت شد تیترهای کتاب را مروری بکنم و جایی به نکته ی جالبی برخوردم. راستش من همیشه از آن آدم هایی بوده ام که معتقدند همه چیز از خود آدم، از خود تیم و از خود شرکت شروع می شود. در واقع دیدگاه از درون به بیرون داشته ام. این دیدگاه گرچه در سیستم مدیریتی ایران رایج تر است اما غالبا صاحبان این دیدگاه خیلی آدم های آینده نگری شناخته نمی شوند. در واقع خیلی ها بیان می کنند که برای به دست آوردن و شکار کردن فرصت های طلایی باید دید از بیرون به درون داشت.
این کتاب محترم امشب کمی دل خوشمان کرد. نویسنده معتقد است زمانی که شما می خواهید اثر رخدادهای بیرونی را روی شرکت خود بررسی کنید باید اول شرکت خود را خوب بشناسید. کتاب بیشتر در مورد پیش بینی سناریوهای آینده است و جالب است که نویسنده بیان می دارد که تدوین این سناریوها زمانی میسر است که شرکت خودش را با دقت و درستی شناخته باشد تا بتواند سناریوهای مرتبط را تشخیص دهد.
سوالی که نویسنده مطرح می کند این است که: چه چیزی بیشتر از هر چیز شما را تا صبح بیدار نگه می دارد؟ شاید واقعا پاسخ به سوالاتی از این دست راهگشا باشد.
توضیحات بیشتر در مورد کتاب: http://www.amazon.com/Art-Long-View-Planning-Uncertain/dp/0385267320
خورشیدی !
خوبی خورشید این است که،
ابری ترین آسمان هم نمی تواند مانع از طلوعش شود...
حضرت حق
امروز عصر حضرت حق چای می نوشد،
به گل های فنجانش نگاه می کنم.
می پرسم: شما گل های فنجان را بیشتر دوست دارید یا گل های باغچه را؟
می فرماید: من دست های نقاش دست های نقاش گل های فنجان را !
می خندم و می پرسم: خود را دوست دارید؟
می فرماید: فتبارک الله احسن الخالقین!
حضرت حق
حضرت حق لبخندزنان به گل ها آب می دهد.
می گویم: گل ها همیشه تشنه اند.
می فرماید: همانند من!
می پرسم: شما تشنه ی چه هستید خدای من؟
می گوید: تشنگی گل ها و تشنگی بندگان!
حضرت حق
حضرت حق برای پرنده ها دانه می ریزد.
پیش می روم و می پرسم: خداوندگارا ! بهتر نیست خودشان جستجوگر باشند،
می فرماید: اگر محبت ما نباشد، هیچ جستجوگری نخواهد یافت!
حضرت حق
حضرت حق بر بالای موجی نشسته است و به سمت ساحل می رود،
می پرسم: خداوندا ! مگر قایق نداری؟
می فرماید: چه بسیارند گم شدگان! غرق شدگان! طوفان زدگان!
می گویم: مگر دریا به اختیار شما نیست؟ آرامش کنید که بندگان نجات یابند،
می فرماید: مگر شما به اختیار خویش نیستید؟ آرام باشید که نجات یابید...
عبور می کنی...
وای که تو عبور می کنی ...
وای که تو با عبورت همه چیز را ساکن، همه جا را غوغا، همه کس را عاشق می کنی،
وای که تو با عبورت،
...
وای که ...
عبور می کنی...
تو عبور می کنی،
برخی می ایستند،
برخی از حال می روند،
یکی هم فرار می کند،
ما سرش را پایین می اندازد،
ستاره ها چشمک زدن یادشان می رود،
قطره های باران بین زمین و آسمان می مانند،
دست های من می لرزند،
تو عبور می کنی،
شن های ساحل موج می شوند،
موج های دریا غرق می شوند،
قایق ها راه را به فانوس دریایی نشان می دهند،
فانوس دریایی سرخ می شود...
تو عبور می کنی ...
عبور می کنی ...
ابرها می ایستند،
نسیم می ایستد،
خورشید می ایستد،
...
تو عبور می کنی ...
قضیه ی تازه ای نیست،
هزاران سال است که وقتی تو عبور می کنی،
ابرها می ایستند،
نسیم می ایستد،
خورشید می ایستد،
و تو عبور می کنی ...
تو آرام عبور می کنی،
و باغ شکوفه هایش را،
و شکوفه ها باغ را فراموش می کنند...
و تو عبور می کنی،
خورشید و نسیم ایستاده، ابرها می ایستند،
و تو عبور می کنی ...
خشکسالی ...
ناشکرترین انسان،
باید هر روز خدایش را،
به تعداد همه ی قطره هایی که می بارند،
شکر کند...
هر روز ...
و در خشکسالی،
بیشتر از همه ی روزهای بارانی ...
تذکر
آه ای شعرهای بی سر و سامانم،
آی ای کلمات در هم ریخته ام،
با شمام ای جملات بی دقتم،
در هر حالی که هستید،
ذکر او فراموش نکنید ...
شاعر و ما
شاعر فرموده است:
در پیش چشمش ساغری / گیرم ز دست دیگری / از رشک آزارش دهم / از غصه بیمارش کنم ...
ما گفتیم:
خوب است او هم در عوض
بوسد لبی را از غرض؟
آتش زند در جان تو
در غم گرفتارت کند
خوب است اگر با یک نگه
بر خویش خواند یک سپه؟
راند تو را از خیل خود
بی تاب و تبدارت کند
در پیش چشمت ساغری
گیرم که دادت دیگری
ساغر شکن، می را بریز
تا مدح بسیارت کند...
استثناء
این بزرگترین استثناء در قوانین داروسازی است:
دردهای من فقط با لب های تو درمان می شود...
استثناء
این بزرگترین استثناء در قوانین فیزیک است:
من در آینه چشم های تو دیده نمی شوم!
رسم پرواز...
قاتل!
لعنت به این شانس!
گلبرگ...
آهای چوپان!
تو وقتی دو بیتی از رفتن می خوانی،
گلبرگ ی گل های قالی دخترک قالی باف ...
خیس می شود ...
آهای چوپان!
وقتی تو شب خسته ... با چشم های نیمه باز،
باز می گردی،
دخترک قالی باف،
از لای پنجره ی نیمه باز،
ناز می گردد...
نیزار...
آهای چوپان!
تو که نی می زنی،
دخترک قالی باف ... جای گل،
نیزار می بافد ...
غزال ...
خندیده ای،
پروانه روی شمع افتاده،
درخت بید به احترام تو ... قامت کشیده ... ایستاده ...
عبور کرده ای،
نسیم گوشه ای خودش را پنهان کرده،
دریا صدایش موج هایش را شبیه نوای باران کرده،
دست تکان داده ای،
رنگین کمان خودش را برای دیدنت به آسمان رسانده،
نیلوفر دلش غش رفته، تنش را دور هر چه ستون بوده پیچانده،
دویده ای،
کاغذهای پراکنده ی شعرهایم ... از پی تو دویده و دویده،
شعرهایم، پروانه، درخت بید،
نسیم، دریا، موج، رنگین کمان،
نیلوفر ... و من ... به گردپای تو نرسیده ...
...
تو با قدم هایت،
با نگاهت،
با قدم هایت،
با لب هایت،
با قدم هایت ... با خنده هایت ...
تو ...
با قدم هایت،
با اشاره هایت،
تو با قدم هایت،
تو ...
با ...
دست هایت،
با ...
دست هایت،
با ...
قدم هایت ...
تو با قدم هایت،
با چشم هایت،
لب ها و لبخندهایت،
تو با نگاهت،
با دست هایت،
تو ...
تو ... با ... قدم هایت ...
تو ...
...
...
تو ... با ... قدم هایت ...
تو ...
تو با قدم هایت ...
تو ...
تو ...
تو ...
...
سرسره بازی
نکن!
تو رو به اون چشم سیات، ما رو دیگه سیا نکن ...
یه روز میگی که کار دارم، یک روز میگی گرفتارم ...
اینقده حرف مفت نزن،
اینقده سر صدا نکن،
جون ننت قسم نخور، خبر دارم که فوت شده،
بیا و از خودت بگو، اینقد ننه بابا نکن!
هفت رنگ
بازگشت
آه ... ای مخاطب مهاجر عاشقانه هایم،
بازگرد،
تا سکوت چشم های من خیره به درهای حضورت شکسته شود...
قایق ها ... دریاها ...
خسته ام از جزیره ها،
خسته ام از آدم ها،
خسته ام از رقص های تکراری قبیله ها...
به دنبال دریایی می گردم که قایقت ... هر قدر بروی ... هیچ وقت به ساحلی نرسد...
جایی فقط روی موج،
تنها با پرواز مرغ دریایی...
خسته ام از تولد و زندگی و مرگ،
دلم می خواهد لبریز، یا شاید غوطه ور یا حتی غرق باشم...
دلم می خواهد ...
دریا ... یا حتی قایق ... یا حتی ... یا حتی ... غرق باشم...
تو و من و ...
ابر تو را،
آسمان تو را،
باران تو را،
برف، مرا ... به خاطرم میآورد...
تو در آسمانی مثل ابر،
تو آبی هستی مثل آسمان،
تو میباری مثل باران،
من در جایم سرد مینشینم، مثل برف...
موسیقی ترا،
رقص ترا،
شعر ترا،
شاعر مرا ... به خاطرم میآورد...
تو شنیدنی هستی،
تو دیدنی هستی،
تو خواندنی هستی،
من ... سعی میکنم با واژههایم وصفت کنم... مثل شاعر ...
پرنده ترا،
پروانه ترا،
نسیم ترا،
درخت مرا ... به خاطرم میآورد...
تو پرواز میکنی،
پرواز میکنی،
رها هستی،
من منتظرم تا تو از کنارم عبور کنی، مثل انتظار درخت برای پرنده و پروانه و نسیم...
بیا و میهن ما در ره صواب انداز
بیا و از لب مردم بگیر این "ای کاش"
دوباره در دل کاشان تب گلاب انداز
هزار چهره ی دشمن فقط تو می دانی
بیا و از رخ نامردمان نقاب انداز
ببین که خسته ام از این ریا که در پیر است
تو باز جام جهان در کف شباب انداز
بیا و باز به موجی فرو ببر فرعون
دوباره کشتی نوح زمان به آب انداز
بیا و خواب نکو را بگیر از خائن
به چشم کودک لرزان، تو ناز خواب انداز
بیا و دوره ی ظلمت تو از میان بردار
به چار گوشه ی میهن، تو آفتاب انداز
بیا غبار زمستان ز شهر بیرون کن
تو در بهار گلستان کمی شتاب انداز
بیا و خانه زاغ سیه ز هم برکن
دوباره فرصت پرواز بر عقاب انداز
باخته ام...
هیچ در خانه ندارم که قمار تو کنم ...
همه را باخته و ... باخته را باخته ام
از هوس نیست که میلم به قمار است و به تو ...
من به آن مهره،
به این نرد،
دلی باخته ام
نه به باغ، نه به سیب و نه به باغبان
من می دوم تا به میانه ی باغ برسم،
با زحمت سیب را از شاخه می چینم،
با سرعت خودم را به در باغ می رسانم،
شاخه به صورتم می خورد،
باغبان دنبالم می کند،
... فرار می کنم ...
به کوچه می رسم،
تو را می بینم،
می ایستم،
سیب از دستم می افتد،
تو سیب را بر می داری،
می روی،
و من ... نه به باغ، نه به سیب و نه به باغبان فکر می کنم...
من به تو فکر می کنم...
شاه کلید
زخمی
...
...
شنیدهام که وقتی بندهها شکر میگویند تو نگاهشان میکنی،
اما ... خداییش ... شکر برای تو مهم است؟
شنیدهام که وقتی سرها به سجده میروند،
تو نوازششان میکنی،
اما ... خودمانیاش ... سجدهها برای تو مهم است؟
شنیدهام ... که ... تو حتی به کلیساها سر میزنی،
یا برای بتپرستها دعا میکنی ...
اما ... واقعا ... برایت مهم است؟
آیا برایت مهم است که چند نفر امروز صبح به صدای پرندهها گوش میکنند؟
آیا مهم است که فردا چند نفر به آسمان نگاه میکنند،
آیا ... مهم است ... که چند نفر ... به تو فکر می کنند؟
...
سبحان
خط خطی...
زمین و آسمان
زمین و آسمان
زمین و آسمان
از زمین رانده و از آسمان مانده،
من ... از پی قطاری که تو بلیتش را خریده بودی ... می دوم...
زمین و آسمان
زمین و آسمان
زمین و آسمان
زمین و آسمان به هم دوخته می شود،
وقتی چشم های من به چشم های تو خیره می شوند...
زمین و آسمان
زمین و آسمان
...
حکایت انسان حکایت پرنده ای است که از قفس خسته شده است و از بیرون از قفس می ترسد. دلش هوای پرواز کرده است ولی هراس دارد بیرون از این خانه ی گرم گرسنه بماند.
حکایت انسان حکایت خواستن و نخواستن است. حکایت از کوچک بودن رنج بردن و از بزرگ شدن فرار کردن. اما، انسان، باید خاطرش باشد که اگر زودتر دست به قلم نشود و نوشتن این حکایت را خودش آغاز نکند، زمان، که نویسنده ی چیره دست اما بی انصافی است، حکایتش را می نویسد و جلد می کند و زیر بغلش می گذارد...
حکایت انسان ... حکایت غریبی است که ... فقط خودش آن را در می یابد...
سر و سرک
تو لیوانت را سر می کشی،
من از پشت شیشه سرک می کشم،
تو سرمی کشی و تمام می شود،
من، ... دوباره خام می شود!
حَی عَلی الغـَــزَل
عجب دنیایی.
شبکه SBS وقتی برنامه هایش تموم میشه شروع می کنه به پخش گزارش آب و هوای جهان. در همین حال تصاویری هم از نقاط مختلف دنیا رو نشون میده و اون بالاش می نویسه "What A World" یا به قول خودمونی "عجب دنیایی". مدت ها است این رو می بینم ولی امشب برای اولین بار نشستم و تصاویر رو با دقت نگاه کردم و با خودم گفتم: واقعا عجب دنیایی که دیدن تصاویرش از تلویزیون می تونه اینقدر جذاب و دیدنی باشه. واقعا کاش آدم فرصت کنه و بتونه بخشی از این دیدنی ها رو از نزدیک ببینه.
از شمال تا جنوب ...
جای نگرانی نیست تا وقتی که،
خورشید دست چپ و راستش را اشتباه نکند،
و نسیم رسم وزیدن از یادش نرود،
و تو مخاطب نوشتههای من باشی...
جای نگرانی نیست،
دریا هنوز موج میزند،
موج هنوز به ساحل سر میزند،
و تو هنوز در ساحل قدم میزنی...
اصلا جای نگرانی نیست،
هیچ شاعری امروز قافیههایش را حراج نکردهاست،
مدتها است کسی دل عاشقی را تاراج نکردهاست،
و تو ممکن است به من لبخند بزنی...
نیست! جای نگرانی نیست...
از شمال تا جنوب...
ابرها مثل همیشه در آسمان قدم میزنند،
و خورشید مسیر شرق تا غرب را طی میکند،
و پرندهها،
از شمال تا جنوب ...
روی زمین هم،
درختها به ابرها نگاه میکنند،
و آفتابگردانها به خورشید،
و من به پرندهها،
از شمال تا جنوب ...
امروز یک روز تازه است،
این یک یادداشت تازه،
و هنوز چه یادداشتها که میشود نوشت،
و چه ابرهایی را که میشود دنبال کرد،
و چه خورشیدهایی را به وقت طلوع و غروب عکاسی کرد،
و پرندههایی را،
از شمال تا جنوب...
و حس خوب ...
چه حس خوبی است که هنوز می شود ستاره ها را شمرد،
و هنوز می شود برگ ها را دید،
و چه حس خوبی است که هنوز می شود به صدای خودم گوش کنم،
هنوز ستاره ها و درخت ها و من زنده اند،
من زنده ام،
و این حس خوبی است...
حس خوب
چه حس خوبی است که یک پرنده ی ناگهان نیمه شب بی موقع می خواند،
و یک ابر تنها از عرصه ی آسمان عبور می کند،
چه حس خوبی است که امشب یک شعر متولد می شود،
و یک شاعر به دنیا می آید،
چه حس خوبی است که هنوز زنده ایم،
و هنوز زنده ایم...
یک حس خوب...
چه حس خوبی است که امشب ماه در آسمان است،
و فردا خورشید در آسمان است،
و چه حس بهتری است که فردا هوا گرم تر است و فردا شب،
خنک تر،
چه حس خوبی است که هنوز زنده ام...
چه حس خوبی است...
گندمزار
تو خورشیدی و من گندم،
بی خیال شعر، بی خیال آبشار، بی خیال حرف مردم،
...
پ.ن. چند کار با استفاده از خورشید و گندم مدت ها قبل نوشته بودم. امیدوارم بشود بازنویسی و منتشرشان کنم...
مجوز
برای مجوز تغییر کاربری لب های اقدام کرده ام،
بگیرم،
رویشان بوسه می کارم،
اقامت
برای اقامت دائم روی لب هایت اقدام کردم،
اگر ویزا بگیرم دیگر به خانه مهمان قبول نمی کنم...
بی سفــــــــــر
برای اقامت دائم روی لب هایت اقدام کرده ام،
اگر بگیرم دیگر هیچ وقت سفر نمی کنم...
بهت
بوم و رنگ و قلم،
می آورم و نمی کشم،
همه می نشینیم و با هم خیره نگاه می کنیم...
نیست.
خوب که نگاه کنی می بینی،
هیچ کس تنها نیست،
خوب نگاه کن ...
هیچ کس ...
هیچ کس ...
هیچ کس تنها نیست...
AVATAR
بالاخره این فیلم (AVATAR) را دیدم. خوب بود. حس می کنم حرف های خوبی برای گفتن داشت. هرچند این حرف ها از گلویی هالیوودی شنیده می شد که باعث می شود خیلی معنوی نباشد اما در نهایت فیلم حرف هایی زد که به نظرم باید بیشتر و به زبان های متنوع تری گفته بشوند.
جلوه های ویژه اش بسیار دیدنی بود هر چند حس می کنم با توجه به فضای فیلم می شد از المان های دیگری هم استفاده کرد. مجموع داستان خوب به هم چسبیده بود هر چند یک ذهن کنجکاو شاید به راحتی بعضی قسمت هایش را قبول نکند.
در فرصتی دیگر در مورد فیلم بیشتر خواهم نوشت. به نظرم ارزش یک بار دیدن را دارد.
محاکمه
محاکمه
رخوت
زندگی یک دستمال کاغذی است،
که یک نفر بیرونش انداخته است،
و هزار نفر را بیمار کرده است...
و هیچ کس دلش نمی آید از روی زمین برش دارد و جایی مدفونش کند...
محنت
زندگی یک بطری خالی گوشه ی خیابان است،
هر کسی عبور می کند، با پا، ضربه ای می زند، به سمتی پرتابش می کند،
و انگار این بطری بی ارزش،
با همه ی بی ارزشی هایش،
هیچ وقت آرامش پیدا نمی کند،
و فقط بیشتر و بیشتر زخم می خورد...
زحمت
زندگی یک کتاب بدون جلد است،
هر قدر هم داستانش جذاب باشد،
تو هیچ وقت نمی فهمی که چه کسی این داستان را نوشته است،
و هیچ وقت نامی برای این داستان پیدا نمی کنی...
حسرت
زندگی یک شعر نیمه تمام است،
نه شاعرش هست تا برایت تمامش کند،
نه تو می توانی به واژه هایش دست بزنی،
باید نیمه تمام بخوانی،
و تا همیشه ناتمام بمانی...
مهلت
زندگی یک خودکار تمام شده است،
که تو هر روز به هوای اینکه هنوز چیزی از آن باقی مانده،
سرت جیبش می گذاریش،
و درست وقتی فکر می کنی قرار است بنویسد،
ناامیدت می کند...
و تو همچنان حاضر نیستی با یک نو عوضش کنی...
نفرت
زندگی یک لیوان چای خالی است،
تو فکر می کنی چه کسی قبل از تو آن را سر کشیده است،
و بی خبری که جز همان ته مانده ی تاریک،
چیزی نبوده تا نصیب کسی بشود...
آرزو
کاش تکه ابری کوچک بودم، تنها در وسعت آسمان؛
کوچک بودم،
تنها بودم،
اما می شد روی لب هایت ببارم...
توصیف
نشسته است و به اطرافش نگاه می کند،
این اولین باری نیست که یافتن نام پدیده ای همرنگ گیسوانت
دشوار شده است...
توصیف
نشسته است و با قلمش بازی می کند،
این اولین باری نیست پیدا کردن واژه ای
برای توصیف چشم های تو سخت شده است...
قهوه خوری شخصی!
یک اسپرسوی تلخ تلخ تلخ ریختم و گذاشتم روی میزم. بوش اذیتم می کنه. از اسپرسو متنفرم اما از این تنفرم خوشم میاد و همین باعث میشه اسپرسو نوش جان کنم. بوی قهوه رو دوست دارم. خصوصا وقتی یک نسیم ملایم از پنجره اتاقم می زنه داخل و بوی قهوه توی اتاقم میپیچه. امروز رکورد زدم. اسپرسو رو زیاد رقیق نکردم و فقط دو تا شیرین کننده توش زدم. اینطوریاست دیگه.
نگاه و واژه
فاصله
در ستایش غرور تو ...
نشانی ات را عوض کرده بودی،
من ... همچنان به همان نشانی نامه می نویسم،
و در نامه هایم غرور ترا ستایش می کنم...
شیرین و فرهاد و مجنون...
دربست
ساعت و من و ...
ابعاد شاعرانه بودن تو...
باغ سیب
نانوشته ترین عاشقانه ها
آه که ...
این همه عاشقانه نوشتیم و ...
عاشقانه ها ... نوشته نشد...

تصویر، آسمان ملبورن است. یک روزی، یک جایی، یک ابری...
روزنه ای به سوی آسمان...
تاریکی آسمان،
من را با تاریکی هایم به تنهایی می کشاند،
فرصت کوتاهی تا خاطرم باشد،
روشنایی روز نباید دل خوشم کند،
من هنوز باید در پی یافتن روزنه ای به سوی تو باشم...
تو برای عاشقی کافی هستی...
اینجا نیمه شب است و من به دنبال کلمات عاشقانه می گردم،
غیر از نام تو ... چیزی پیدا نمی کنم...
تویی که سال ها است در اعماق ذهن و دل من نشسته ای،
و من خدا صدایت می زنم،
و تو مرا دوست خطاب می کنی...
هنوز همان حس همیشگی است که تو،
برای عاشقی کافی هستی...
من و تو و سطر و واژه...
شعرها...
از شعر بودن شعرها خسته ام،
کاش شعرها باران بودند،
کاش شعرها نور بودند،
کاش شعرها شعر بودند...
نگاهت را دوست دارم...
آبی پنجره ها...
روی شیشه ی پنجره ی اتاقم،
یک پنجره کشیدم،
آسمان در پنجره من آبی تر است از آسمان پنجره اتاق من،...
خودت را دفن کن...
گاهی زندگی این است که یک آهنگ ترکی از ابراهیم تاتلیس را بگذاری روی هدفون،
مثل این (Kim Ceker Seni)،
شانه هایت را تکان بدهی،
کاغذهای اطرافت را فراموش کنی،
یادت برود اخبار ده دقیقه دیگر شروع می شود،
حتی حالت تهوعت را از خاطر ببری،
آنقدر که ذهنت خستگی هایت را بالا بیاورد،
حالت از میز کارت بهم بخورد،
از جایت بلند بشوی،
و به سمت نزدیک ترین قبرستان اطرافت حرکت کنی...
خودت را دفن کنی،
پیش از آنکه تو را دفن کنند...
Bury yourself, I
before they bury you deep inside the backyard, or on the shelf, II
select your grave, III
peole will say: he was so brave, IV
Did it himself... V
تو در بوستان...
تو قدم می زنی ... گل می روید....
گل روییده وصف قدم های تو را می گوید...
تو نفس می کشی، نسیم می وزد،
نسیم به دنبال تو می دود...
تو لبخند می زنی، در بوستان بهار می شود،
بهار در بوستان از شوق تو رستگار می شود...
چطور برایت شعر می گویم...
وقتی می خواهم برایت شعر بگویم،
دلم را پیش نویس می کنم...
A new poem for you tonight ... I
Its draft will be my heart... II
ساز و ناز و آواز
بیداری از بیماری...
در انتظار یک غزل
گاهی فکر می کنم به جاهایی که نرفته ام،
کتاب هایی که نخوانده ام،
قطعاتی که نشنیده ام،
و شعرهایی که نگفته ام،
و بعد فکر می کنم به لحظه های بودن تو،
و بعد یادم می رود جاها و کتاب ها و قطعه ها و شعرها...
گاهی فکر می کنم به طعم های نچشیده ام،
و یادم می رود از طعم های نچشیده، وقتی می چشم آغوشت را،
و از خاطرم می رود رنگ های ندیده،
وقتی خیره می شوم رنگ چشم هایت را...
عاشقانه هایی می نویسم خام،
فقط برای اینکه نوشته باشم از عشق،
تا شاید عشق خودش با غزلی یاری کند...
در بیان افشای کمان ابروی تو...
تقدیم به خدایی که همه جا هست...
آمده ام بگویم که به گمانم،
خدایی که سال ها پیش گفتم روی چمن های حیاط خانه غلت می زند،
هنوز هم همان جا است،
مشغول بازی با ماهی های قرمز حوض سبز خانه،
و نشان دادن دانه ها به کبوترهای همسایه،
خدا آنجا است و همیشه آنجا خواهد بود...
جنگ و صلح، مساله ما هستیم...
جنگ،
واژه ای که جهان مردمان را تاریک و مردمان جهان را به تاریکی می کشاند،
فیلمی را تماشا می کنم به نام برادری (Brotherhood) که در مورد جنگ دو کره است،
و فکر می کنم به اینکه چقدر انسان گاهی از نیکوهایی هایش دور،
و در بدی هایش گرفتار می شود...
به این فکر می کنم که مگر چقدر راه صلح طولانی است که باعث می شود
دروازه های جنگ باز شوند...
