یاددداشت های دم دست

نیمکره ی جنوبی دلم!

فالت بگیرم!

 

بیچاره کولی فالگیر،

دخترک، ... سرنوشتش را هر روز،

در دست های رهگذران جستجو می کند...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
تگ ها : دم‌دست

مساله این نیست

دیروز صبح فکر می کردیم آریایی هستیم، امروز صبح می دانیم ممکن است نباشیم. هیچ چیز عوض نشده. همان لباس ها، همان لبخندها، همان ناهنجاری ها و حتی همان کتاب های تاریخ، شاید کمی تردید نسبت به یکی دو پاراگرافش، به قدر بیست و پنج صدم نمره.

با این که می دانیم احتمالا بیش از هزاران سال است در همین حوالی زندگی می کرده ایم، نه بیشتر دل داده ی این سرزمینیم، نه کمتر. فقط ممکن است دیگر با صدای بلند نگوییم: "ایران یعنی سرزمین آریایی ها!"

خدا کند فردا صبح به این نتیجه برسیم که باید بالاخره یک روز صبح، رویمان را از توهم گذشته برگردانیم و به حقیقت آینده نگاه کنیم. جایی که لااقل فرزندان فرزندان ما نه به آریایی بودنشان، که به عمق محبت و وسعت شرافتشان و آزادی خواهی و صداقت پدرانشان و آینده نگری پدران پدرانشان افتخار کنند.

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤
تگ ها : دم‌دست

رحمت تو است ...

 

هنوز شاعری من، پر از محبت تو است،

...

 

 

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳
تگ ها : دم‌دست

از من ...

از من عکس نگیر!

از من و روسری سبزم،
از من و دفتر سپیدم،
از من و صورت کبودم،

از من عکس نگیر!

از من و از مسیر طولانی ام تا خانه،
از من و از راه دورم تا مدرسه،
از من، و این تکه مقوایی که همه ی سهم من از زمان و زمین است، عکس نگیر!

لعنت به ما!
لعنت به همه ی ما!
چه آن هایی که ادعای نزدیکی اشان به خدا عرق شرم بر پیشانی پیامبران نشانده،
چه آن هایی که سرعت خلق واژه های روشنفکرانه و اخلاق مدارانه اشان حال لغت نامه ها را به هم زده،

لعنت به همه ی ما،
لعنت به همه ی ما که فکر می کنیم خوبیم،
لعنت به همه ی ما که کاری نمی کنیم،

تا وقتی دخترکی هست که روی پل مشق هایش را می نویسد،
لعنت همه ی خداهایی که مردمان در هر گوشه ی عالم می پرستند بر همه ی ما!
.
.
.
- با تو بودم، مگر نشنیدی؟ گفتم از من عکس نگیر!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸
تگ ها : دم‌دست

حلقه

 

من در تو،

تو جایی در خاطرات من گم شده ای ...

 

 

- در نیمکره ی جنوبی دلم کسی گم نمی شود، ... جز خودم!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢
تگ ها : دم‌دست

اتحاد

 

ای رنگ های پاشیده بر سطوح سراسر جهان متحد شوید،

رنگ لبخندش،

در تنها نقاشی تنها قاب ذهنم،

جور نمی شود...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
تگ ها : دم‌دست

فرزیت

 

میگه: من تو رانندگی فرز نیستم،

میگم: فرز بودن توی رانندگی خیلی مهمه،

قضیه تفاوت بین زیر گرفتن یک آجر و یک خانواده ی هشت نفره است!

تصمیم میگیره فرزتر باشه!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤
تگ ها : دم‌دست

سکوط

 

کاش دنیا چند ثانیه خفه می شد،

تا من با خودم گپی بزنم...

 

 

- ...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤
تگ ها : دم‌دست

تفاوت

 

در پیراهن من چنگ می زند،

زلیخا،

من این بار می ایستم و بی هراس از چشم های فرعون،

در پیراهنش چنگ می زنم...

یوسف!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤
تگ ها : دم‌دست

جابجایی

 

اگر قبول می کردی زلیخایم باشی،

پیراهن یوسف من، هیچگاه دریده نمی شد...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤
تگ ها : دم‌دست

غفلت

 

اول مرا پریشان،

بعد مرا پشیمان می کنی...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸
تگ ها : دم‌دست

تفکیک از مبدا تا مخرج

 

بعد از شنیدن خبر تفکیک جنسیتی در مهدهای کودک به ذهنمان رسید که می شود در زایشگاه ها هم محل نگهداری دخترها و پسرها را از هم جدا کرد. حتی می شود زایشگاه ها را دخترانه و پسرانه کرد (ملاک پذیرش نتایج آخرین سونوگرافی خواهد بود).

از طرفی و برای تکمیل این فرآیند پیشنهاد جدی برای جداسازی قبرستان ها را نیز ارائه می کنیم. به هر حال مرده تا چند روزی بدنش گرم است و ممکن است در تنهایی حوصله اش سر برود و ... خصوصا این روزها که جوانمرگی هم زیاده شده.

 

پ.ن: در مجموع نوشتن این حرف ها بهتر است انگار، بی خیال نیمکره ی جنوبی دلم!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱
تگ ها : چرند

زور زدن برای نوشتن

 

روی پست قبلی که نوشته بودم نوشتنم نمیاد، یک نفر کامنت گذاشته که زور بزن!

داشتم فکر می کردم زور را به کجایم بیاورم برای نوشتن؟ به مغزم؟ به قلبم؟ به دستم؟ به فکم؟ به ...

کلا ما در روز عمده ی زور زدنمان چه وقتی رخ می دهد؟

بعد خروجی آن زور زدن چیست؟

به نظرتان اگر زور بزنم و چیزی بنویسم خروجی بهتری از خروجی زور زدن روزانه امان دارد؟

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
تگ ها : چرند

در نیامدن نوشتن

 

نوشتنم نمیاد!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠
تگ ها : دم‌دست

 

 

هیچی ...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٤
تگ ها :

به خاطر فرهاد...

 

هوای این شهر ابری است،

پرنده ها سکوت می خوانند،...

...

مجنون هم باشی، شیرین هم داشته باشی،

این روزها کامت ... به خاطر فرهاد تلخ است...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
تگ ها : دم‌دست

نابودی

 

دارم متلاشی می شوم،

و انگار کسی در من منتظر سقوط من است،

تا صعود کند،

کسی ... از اهالی نیمکره ی جنوبی دلم!

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٥
تگ ها : دم‌دست

...

 

چیزی نمیشه گفت،

کاری نمیشه کرد،

بسیار خسته ام،

از این هوای سرد...

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۱
تگ ها : دم‌دست

نسیان

 

ما یک گروه فراموش شده ایم،

خودمان، خودمان را از یاد برده ایم.

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٠
تگ ها : دم‌دست

پسرانمان!

 

ما نسلی بودیم گم شده در باورهای پدرانمان،
ای کاش پسرانمان،
پسران ما نباشند،
و از تکرار تاریخی که ما چشم بسته پذیرفتیم،
سر باز بزنند.

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٠
تگ ها : دم‌دست

از نو ...

 

آسمان

آبی،

تو

مهتابی،

من این پایینم، این پایین، اینجا برای تو می نویسم،

یلدا...

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩
تگ ها : دم‌دست ، یلدا

سفر به گذشته!

 

گاهی دل نیمکره ی جنوبی دلم تنگ می شود برای دل من،

گاهی دل من تنگ می شود برایت،

یلدا...


  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩
تگ ها : دم‌دست ، جنوبی ، یلدا

مسروقه

 

از من دزدیدند لبخندهای کودکانه ام را،

به خاطر رضای خدا ...

 

به خاطر رضای خدا،

پسش ندادند ...

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩
تگ ها : دم‌دست

از رب دوشامبر الهی (2)

 

یک سال و چند ماه پیش اینجا مطلبی نوشتم پیرامون پستی مندرج بر "رب دوشامبر الهی".مطلب چنین بود:

زن در تاریکی روی زمین دراز کشید و به سقف خیره شد.

یک جای کار تفکرات او لنگ  می زد. یک جای انسان بودنش. اصلا یک جای بودنش ...!!!

 

آخرین مطلب منتشر شده بر این وبلاگ چنین است. اول یک بار سریع بخوانیدش که چند نکته دارم.

ایستاد بر سراشیب زندگیش
باز کرد گره کور رب دوشامبرش را
                       باران  گرفت
                                     جوانه زد زن

 

اول یک سوال: بدون اینکه مطلب را دوباره بخوانید برایم بگویید که چند شخصیت در این مطلب بود؟ ... من در بار اول خواندن مطلب دو شخصیت را در این پست حس کردم. اول کسی که ایستاد و باز کرد رب دوشامبرش را. دوم زن.شاید باران را هم یک شخصیت حساب کنید که خب خوب هم جلوه کرده است در مرکز مطلب.

حالا دوباره بخوانید و این بار حوادث را پیوسته تر دنبال کند و برای این منظور باران را حذف کنید. ایستاد، باز کرد و جوانه زد.

"باران گرفت" بی تردید در این یادداشت یکی از کلیدی ترین اجزاء در شکل دهی ساختار مطلب است. از نظر من که زمینه ی تحصیلی ام مدلسازی است وقتی "باران گرفت" را از مطلب حذف می کنید انگار مدلش خطی می شود. ایستاد، باز کرد، جوانه زد. اما وقتی "باران گرفت" را اضافه می کنید انگار به مطلب انحناء می دهد.

"باران گرفت" خیلی حادثه ی معمول و متداولی است. اما عجیب اینجا به دلم نشسته است. نمی دانم دلیلش سنخیت با لطافت زنانه است یا هماهنگی غریبی که با "باز کرد" و "جوانه زد" دارد. هرچه هست، به شدت رویش متمرکز شده ام.

من در فرآیند چهار مرحله ای این مطلب، هیچ ساز ناسازی نمی بینم. راستش اولش کمی در این فرآیند گم شدم اما هر چه بیشتر خواندم بیشتر به نظرم همگن و موزون آمد. درست مثل غذاهایی که قاشق اولش یکهو تمام سیستم چشایی ات را به هم می ریزد و حس می کنی دلت نمی خواهد دیگر به خوردنش ادامه دهی اما در عین حال احساس می کنی قاشق بعدی اش لذت بیشتر و شگفت زدگی کمتری دارد.

به دو ترکیب دقت کنید: سراشیب - گره ی کور، باران - جوانه

آنچه در این مطلب و مطلب پیشین رب دوشامبر الهی خواندم و هر دو بار باعث شده است تا اثر را تحسین کنم این است که نویسنده در بیانی کوتاه، بخشی از اساسی ترین واقعیت ها و یا بهتر بگویم حقیقت های خلق و حضور زن را در پستی کوتاه و به دور از اشک آلودگی های مرسوم به تصویر می کشد. در هر دو مطلب، زن تنها است، ساکن است (ایستاد، دراز کشید) یک عامل خارجی در میان است و خوشحالم که اگر همان یک سال و چند ماه پیش به بودنش فکر می کرد امروز لااقل گره ای از گره های کور را باز کرده است.

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸
تگ ها : دم‌دست ، مشاهده

خجالتی...

 

به من نگاه می کنی،

از خجالت پشت سر خدا پنهان می شوم...

 

 

- پنهان نمی شود شد اینجا، در نیمکره ی جنوبی دلم!

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
تگ ها : دم‌دست ، جنوبی

راهی

 

یک عمر گلایه از مسافر کردیم،

غافلیم که ما درمانده ایم، چرا که در مانده ایم،

گاهی به مهاجر حق بدهیم که به امید لمس لحظه های نیمکره ی جنوبی دلش،

بوی خاک را با طعم تاک تاخت بزند.

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠
تگ ها : دم‌دست

به بهانه ی کامنتی از کسی جایی


گاهی دلم برای بعضی لحظه های کوچولو
تنگ می شود، آی تنگ می شود، خیلی زیاد

اینطور وقت ها پشت پنجره ی چشم هایم می نشینم و
تند تند زیر لب دعا می کنم که بارون بیاد

بعد از دوبیت به مشکل قافیه برخوردم، تمام شد
باید خواهش کنم بخوانید صیاد را صیاد، شیاد را شیاد

داشتم چه می گفتم که حرف قافیه شد؟ آها لحظه های کوچولو
اخیرا کلی طول می کشد تا شعرهای خودم یادم میاد

کاش میشد این لحظه های کوچولو همیشه کوچولو باشند
به کوچکی کوچولویی که به خیار می گوید خیاد

کاش میشد این لحظه ها را لابلای اسباب بازی ها و کتاب ها نگه داشت
جایی به دور از حقه ها و ظلم ها و همه ی فریب ها و کیاد

باور کنید لغت نامه ی دهخدا را هم چک کردم و دیگر قافیه ای نیست
حیف حرفایم که ناتمام ماند چون معنی نمی دهند فیاد و هیاد

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩
تگ ها : دم‌دست

گم شدیم!

 

خواسته ها و نخواسته های ما گم شد بین آنچه خواستیم و نخواستند و آنچه خواستند و نخواستیم. دور از خویش، میانگین موزونی شدیم سنگین تر به سمت خودشان و کمتر از جنس خودمان. حالا باید در آستانه ی میانسالی تازه بنشینیم و مثل وقتی مادرها روی سینی حبوبات پاک می کنند، در مسیر باد دقایق زندگی را به هوا بریزیم و آن ذرات سبک را که روزهای خوشمان بود پیدا کنیم؛ شاید هویت دیگرساخته ی ما بار دیگر در نقطه تماس بر آنچه باید باشیم مماس شود.

 

من به دنبال خودم می گردم ... در نیمکره ی جنوبی دلم ...

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸
تگ ها : دم‌دست

پای کوبان!

 

نمی دانم چرا جایی در گوشه ذهنم تصویری حک شده از دخترکی رقصان که لبخندش در میان پنجه های حلال و حرام روزگار گم نشده است. دخترکی که، با آنکه تصویرش حک شده و قرار بوده بی حرکت بماند، جماد سنگ ذهنم را شکسته و نقشی روان گردیده است.

انگار این دخترک شاداب، نقش تیشه ی فرهاد است که چنین زنده می نماید.

 

برداشتی از نیمکره ی جنوبی دلم!

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
تگ ها : دم‌دست ، جنوبی

لامبادا

 

من بین موج ها گم می شوم،

تو روی شن ها لامبادا می رقصی!

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
تگ ها : دم‌دست ، لامبادا

← صفحه بعد