یادداشت های دم دست

نیمکره ی جنوبی دلم!

زنده ام

 

خب حس نوشتن که کلا مرحوم شده

حال نوشتن هم که مفقود شده

یک و نیم بامداد

یادم اومده که اینجایی هم هست!

همین!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳٠
تگ ها : دم‌دست

 

 

گاهی فاصله ی بین نه و سی و شش دقیقه ی شب

و نه و سی و هفت دقیقه ی همان شب

هزار شب است

که تو تلاش می کنی همانطور که نشسته ای

و به سکوت خیره شده ای

همه چیز را فراموش کنی

...

اما از دقیقه هایی که به قدر عمری غمگینند...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۱
تگ ها : دم‌دست

وحی

 

و برای هر بنده ای

شبی را قرار دادیم

که خسته است و آلوده است

و خواب در چشم ندارد

ولی اشک ها بر صورتش غلتان

...

و بر این بنده مقرر نمودیم

تا مرور کند خود را

و برای بیخودشدن از خویش

تصمیمی بگیرد

که شما هر یک روزی بر زمین ما یکی از دلدادگانید...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٢
تگ ها : دم‌دست

خاطره

 

گاهی از دوستان قدیمی، خیلی خیلی خیلی قدیمی کامنتی میگیرم. کلی خاطره زنده میشه. انگار برای چند ثانیه ای یا چند دقیقه ای یا چند ساعتی دغدغه های امروز رو فراموش می کنم و یاد دل نگرانی های قدیمی می افتم. 

اگر از خواننده های قدیمی این وبلاگید برام از خودتون خطی و ردی بگذارید که یادآور گذشته ها باشه.

نســـــــیـــم...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
تگ ها : دم‌دست

ساشا

 

هفت در به روی هفت سردار باز شد

هفت کودک یتیم شد

و هیچ جنگی

بر لب جنگجویی

لبخندی ابدی باقی نگذاشت

هر هفت در

بسته شد...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢
تگ ها : دم‌دست

شیر پیر

 

پیر شدیم

اما از زندگی سیر نشدیم

نه اینکه نوبتی برای نوشتن نباشد

فرصتی برای نوشته شدن نیست

اما خوبی اینجا همین است که یادداشت هایش دم دست است

مثل همین چند خط!

...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱۳
تگ ها : دم‌دست

و ان یکاد بخوانید

 

در فراز کنید ...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۸
تگ ها : دم‌دست

به روز رسانی!

 

رها شده ترین وبلاگ ها هم یک روز به روز می شوند،...

حالا به هر دلیلی،

چه اهمیتی دارد؟

مهم تردید عاشقانه ی یک شاعرانه است!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٦
تگ ها : دم‌دست

رفاقت

 

یک متولد ماه مهر،

دوست دارد،

نام همه ی ماه های سال مهر،

نام همه ی فصل های سال رسپینا باشد!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥
تگ ها : دم‌دست

قرابت

 

بین من و این نوشته ها،

هزار سال فاصله است،

هزار سالی که،

کوتاه تر از ثانیه ای از عمر است...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
تگ ها : دم‌دست

لبخند!

 

هنوز وقتی یه سختی پیش میاد،

لبخند می زنم،

و خب،

دیگه خیلی سخت نمیگذره،...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٢
تگ ها : دم‌دست

به لب گرفتن یک گناه

 

در آغوشش نشست،

گردنش را روی پیشانی اش گذاشت،

بین پوست گردن و پیشانی، یک لایه عرق نشست،

گفت: گناه این عرق را، من به گردن و تو به پیشانی بگیر،

پاسخ داد: من به لب میگیرم ...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
تگ ها : دم‌دست

طور یونان

 

مطلبی نوشتم،

کامنتی گذاشته،

تبلیغ کرده برای تور یونان،

غافل که،

آنان که به طور چونان می روند، به تور ِ تور یونان نمی روند!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
تگ ها : دم‌دست

فراموشی

 

خورشید توی آسمان است،

تو ایستاده ای،

من در سایه ی تو نشسته ام،

همیشه اشتباه می کنم،

وقتی تو این همه ماهی،

این خسوف است یا کسوف؟

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳
تگ ها : دم‌دست

همه چیز فقط با...

 

نوشته:

نوشتن دیگر رنگ ندارد!

می نویسم:

دوستی اما، هنوز رنگین کمان است!

 

- بعد از دو سال، به روز شدن رسپینا، فقط با خدا ممکن است!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱
تگ ها : دم‌دست

تا صبح ...

 

نشست، رو کرد به آسمان،

شمرد،

یکی، دو تا، سه تا، چهال تا،

خندید،

- چهال نه، چهار تا،

خندیدند،

پرسید: تا؟

جواب داد: تا صبح!

به چهره اش نگاه کرد،

چهار ستاره به هم چشمک زدند...

 

- تقدیم به چهار ستاره تا صبح که یک عمر مخاطب یادداشت های دم دست بود.

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠
تگ ها : دم‌دست

 

 

از بس جدی و دانشگاهی و اساسی و مهم و حساب شده نوشته ام، خسته ام!

چقدر دلم می خواهد ... سر خرم را بگیرم به سمتی که نه من و نه خرم بدانیم کجا است،

و دم دست بنویسم!

خرکی!

دم دستکی!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٢
تگ ها : دم‌دست

ترانه بی!

 

در این شهر بی ترانه،

شهر بی در، شهر بی آستانه،

در این شهر همیشه سکوت،

شهر مبهوت،

شهری خسته به کسالت یک صفت شنیده نشده، چیزی مثل مفروت،

من ایستاده ام،

ایستاده بودم شاید، حالا نشسته ام، شاید،

و برای دوباره سبز شدن رنگ آبی دعا می کنم!

 

این شهر بی ترانه ...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٧
تگ ها : دم‌دست

هشدار

 

وای به روزی که من دوباره بنویسم!

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧
تگ ها : دم‌دست

هجده...

 

هجده ستاره بودند،
در گوشه ی آسمان،
و یک ماه بود،
در گوشه ی دیگرش،
گوشه ی دیگر آسمان،
هر ستاره، گاه و بیگاه چشمکی می زد،
به ماه،
و ماه،
گاهگاه، لبخندی می زد به ستاره ای،
و دخترک روی زمین،
گمان می کرد،
ماه، عاشق یکی از ستاره ها است،
و لبخند می زد،
و پسرک روی زمین،
خیال می کرد،
دخترک،
به او لبخند می زند،...
هجده ستاره بودند،
و یک ماه بود،
و لبخند دخترکی،
و آرزوی پسرکی،...
یک شب ماه،
قرص کامل بود،
و نورش روی ستاره ها را پوشانده بود،
و دخترک خیره مانده بود،
و پسرک لبخند زد،
و دخترک به پسرک نگاهی کرد،
و ستاره ها ... چشم هایشان را بستند...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٥
تگ ها : دم‌دست

سه تار

رسید به بالای پله ها،

دستش را به سوی دامن خدا دراز کرد،

احساس کرد، خدا، نزدیک است،

خدا،

نگاهش کرد،

دلش ریخت،

پله ی نردبان زیر پایش شکست،

روی زمین افتاد،

...

برخاست،

خاک گرفت از تنش،

از تنهایی اش،

راهی شد،

پله پله،

دوباره،

هزار هزار پله،

دوباره،

رسید به نزدیکی خدا،

دوباره،

به نزدیکی دامان خدا،

دستش را دراز کرد،

و خدا باز نگاهش کرد،

شرم کرد،

چشم هایش سیاهی رفت،

و از بالای هزار هزار پله پله روی خاک افتاد،

...

برخاست،

با دست به نردبان کوبید،

نردبان روی زمین افتاد،

پشت کرد به آسمان،

حس روی شانه اش،

لبه ی سفید دامان خدا را،...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢
تگ ها : دم‌دست

"پ"

 

 

پ مثل پیامبر!

 

پ.ن: به من وحی می شود!

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
تگ ها : دم‌دست ، پیامبر

ممنون!

 

روی مطلب قبلم کامنتی هست که:

"دلم برای نثر شما تنگ شده هرجا هستید حتما یادداشتشان کنید :) ممنون"

 

فقط خواستم جواب بدم:

بسیار ممنونم. یادداشت های دم دست، به لب آسمان میرسند از شادمانی داشتن چنین مخاطبانی!

پ.ن: حتما بیشتر می نویسم اینجا!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
تگ ها : دم‌دست

فالت بگیرم!

 

بیچاره کولی فالگیر،

دخترک، ... سرنوشتش را هر روز،

در دست های رهگذران جستجو می کند...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
تگ ها : دم‌دست

مساله این نیست

دیروز صبح فکر می کردیم آریایی هستیم، امروز صبح می دانیم ممکن است نباشیم. هیچ چیز عوض نشده. همان لباس ها، همان لبخندها، همان ناهنجاری ها و حتی همان کتاب های تاریخ، شاید کمی تردید نسبت به یکی دو پاراگرافش، به قدر بیست و پنج صدم نمره.

با این که می دانیم احتمالا بیش از هزاران سال است در همین حوالی زندگی می کرده ایم، نه بیشتر دل داده ی این سرزمینیم، نه کمتر. فقط ممکن است دیگر با صدای بلند نگوییم: "ایران یعنی سرزمین آریایی ها!"

خدا کند فردا صبح به این نتیجه برسیم که باید بالاخره یک روز صبح، رویمان را از توهم گذشته برگردانیم و به حقیقت آینده نگاه کنیم. جایی که لااقل فرزندان فرزندان ما نه به آریایی بودنشان، که به عمق محبت و وسعت شرافتشان و آزادی خواهی و صداقت پدرانشان و آینده نگری پدران پدرانشان افتخار کنند.

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤
تگ ها : دم‌دست

رحمت تو است ...

 

هنوز شاعری من، پر از محبت تو است،

...

 

 

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳
تگ ها : دم‌دست

از من ...

از من عکس نگیر!

از من و روسری سبزم،
از من و دفتر سپیدم،
از من و صورت کبودم،

از من عکس نگیر!

از من و از مسیر طولانی ام تا خانه،
از من و از راه دورم تا مدرسه،
از من، و این تکه مقوایی که همه ی سهم من از زمان و زمین است، عکس نگیر!

لعنت به ما!
لعنت به همه ی ما!
چه آن هایی که ادعای نزدیکی اشان به خدا عرق شرم بر پیشانی پیامبران نشانده،
چه آن هایی که سرعت خلق واژه های روشنفکرانه و اخلاق مدارانه اشان حال لغت نامه ها را به هم زده،

لعنت به همه ی ما،
لعنت به همه ی ما که فکر می کنیم خوبیم،
لعنت به همه ی ما که کاری نمی کنیم،

تا وقتی دخترکی هست که روی پل مشق هایش را می نویسد،
لعنت همه ی خداهایی که مردمان در هر گوشه ی عالم می پرستند بر همه ی ما!
.
.
.
- با تو بودم، مگر نشنیدی؟ گفتم از من عکس نگیر!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸
تگ ها : دم‌دست

حلقه

 

من در تو،

تو جایی در خاطرات من گم شده ای ...

 

 

- در نیمکره ی جنوبی دلم کسی گم نمی شود، ... جز خودم!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢
تگ ها : دم‌دست

اتحاد

 

ای رنگ های پاشیده بر سطوح سراسر جهان متحد شوید،

رنگ لبخندش،

در تنها نقاشی تنها قاب ذهنم،

جور نمی شود...

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
تگ ها : دم‌دست

فرزیت

 

میگه: من تو رانندگی فرز نیستم،

میگم: فرز بودن توی رانندگی خیلی مهمه،

قضیه تفاوت بین زیر گرفتن یک آجر و یک خانواده ی هشت نفره است!

تصمیم میگیره فرزتر باشه!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤
تگ ها : دم‌دست

← صفحه بعد