یاددداشت های دم دست

این یادداشت ها ترا صدا می زنند. درهای رحمتت را به سویم بگشا...

دو دو تا

 

می پرسی: دو دو تا؟
من یاد تصویر چشم هایت در آینه می افتم ...

باز می پرسی: دو دو تا؟
زمزمه می کنم: جوابش مثل مابقی زندگی من سر راست است، ... یکـــ... کی! ...
و در دلم ادامه می دهم: تو ...

لبخند می زنی، می پرسی: دو دو تا؟
با غرغر می گویم: وقتی تو اینجایی، من ساده ترین ضربان جدول زندگی یادم می رود،

می خندی و می پرسی: دو دو تا؟
با خودم می گویم: اگر شانس من است که سیزده تا ...

تکرار می کنی: دو دو تا؟
می گویم: دو تا! چون فرقی نمی کند من با تو یا ... تو با من

پای راستت را روی پای چپت می اندازی و با اشتیاق می پرسی: دو دو تا؟
من زیر لب به لب هایت و دست هایت نگاه می کنم...

می پرسی: دو دو تا؟
من می گویم پنج تا ...

آخر من فکر می کنم می خواهی جواب را با انگشت های دستت به من برسانی
اما انگار تو داری خداحافظی می کنی
...

پ.ن. آخرین یادداشت

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱


دو دو تا

 

دو دو تا، ...

... مثل اینکه ...

...

من به چشم هایت در آینه نگاه کنم...

 

 

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱


دو دو تا

 

دو دو تا،

جوابش مثل مابقی زندگی من سر راست است،

یکـــ... کی!

تو .....

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱


دو دو تا

 

دو دو تا، ... ... ... ...

...

...

وقتی تو اینجایی،

من ساده ترین ضربان جدول زندگی یادم می رود،

...

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱


دو دو تا

 

دو دو تا،

سیزده تا؟

شانس من است دیگر،...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱


دو دو تا

 

دو دو تا،

پنج تا؟

آها،

فکر کردم تقلب می رسانی،

پس داری خداحافظی می کنی ...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱


دو دو تا

 

دو دو تا،

چهارتا،

گونه هایت را می بوسم و پیشانی و چانه ات را...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱


دو دو تا

 

دو دو تا،

می شود دو تا ...

من و تو یا تو و من ...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱


دو دو تا ...

 

دو دو تا،

زندگی من است،

دو چشمت،

لب هایت ...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱


زمین و آسمان

 

زمین و آسمان،

من و تو ...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

خورشید،

رویت را به سمت من می گردانی ...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

باران،

اشک تو روی صورتم،

...

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

عکس زمین از آسمان،

من در مردمک چشم هایت...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

سایه آسمان روی زمین،

نقاشی من از چشم هایت ...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

از زمین تا آسمان،

از پنجره ی اتاق من ... تا پنجره ی اتاق تو ...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

بین زمین و آسمان،

من ... وقتی برایت شعر می نویسم...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

زمینی و آسمانی،

دست هایم ... دست هایت ...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

از زمین رانده و از آسمان مانده،

من ... از پی قطاری که تو بلیتش را خریده بودی ... می دوم...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

از زمین به آسمان می رسم،

وقتی لب هایم به گونه ات می رسند...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

زمین و آسمان یکی می شود،

وقتی من ... تو را ... در آغوش بگیرم...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

زمین و آسمان به هم دوخته می شود،

وقتی چشم های من به چشم های تو خیره می شوند...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

بین زمین و آسمان ماندن،

یعنی دست من که به سمت تو دراز می شود...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


زمین و آسمان

 

زمین به آسمان می رسد،

وقتی من به تو نگاه می کنم...

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


حلاج

 

کسی از حلاج پرسید: حق کجا است؟

حلاج پاسخ داد: آنجا که تو نباشی...

 

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩


حلاج

 

حلاج قرآن می خواند،

کسی در پیشش خوابیده بود،

حلاج گفت: او خواب است و نمی خواند،

من بیدارم و نمی فهمم...

 

 

  
بهروز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩