دو دو تا
می پرسی: دو دو تا؟
من یاد تصویر چشم هایت در آینه می افتم ...
باز می پرسی: دو دو تا؟
زمزمه می کنم: جوابش مثل مابقی زندگی من سر راست است، ... یکـــ... کی! ...
و در دلم ادامه می دهم: تو ...
لبخند می زنی، می پرسی: دو دو تا؟
با غرغر می گویم: وقتی تو اینجایی، من ساده ترین ضربان جدول زندگی یادم می رود،
می خندی و می پرسی: دو دو تا؟
با خودم می گویم: اگر شانس من است که سیزده تا ...
تکرار می کنی: دو دو تا؟
می گویم: دو تا! چون فرقی نمی کند من با تو یا ... تو با من
پای راستت را روی پای چپت می اندازی و با اشتیاق می پرسی: دو دو تا؟
من زیر لب به لب هایت و دست هایت نگاه می کنم...
می پرسی: دو دو تا؟
من می گویم پنج تا ...
آخر من فکر می کنم می خواهی جواب را با انگشت های دستت به من برسانی
اما انگار تو داری خداحافظی می کنی
...
پ.ن. آخرین یادداشت
دو دو تا
دو دو تا
دو دو تا
دو دو تا، ... ... ... ...
...
...
وقتی تو اینجایی،
من ساده ترین ضربان جدول زندگی یادم می رود،
...
دو دو تا
دو دو تا
دو دو تا،
پنج تا؟
آها،
فکر کردم تقلب می رسانی،
پس داری خداحافظی می کنی ...
دو دو تا
دو دو تا
دو دو تا ...
زمین و آسمان
زمین و آسمان
زمین و آسمان
زمین و آسمان
زمین و آسمان
زمین و آسمان
زمین و آسمان
زمین و آسمان
زمین و آسمان
از زمین رانده و از آسمان مانده،
من ... از پی قطاری که تو بلیتش را خریده بودی ... می دوم...
زمین و آسمان
زمین و آسمان
زمین و آسمان
زمین و آسمان به هم دوخته می شود،
وقتی چشم های من به چشم های تو خیره می شوند...
زمین و آسمان
زمین و آسمان
حلاج
حلاج
حلاج قرآن می خواند،
کسی در پیشش خوابیده بود،
حلاج گفت: او خواب است و نمی خواند،
من بیدارم و نمی فهمم...
